دياناي مندياناي من، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

💗دياناي دوست داشتني💗

دیانا خانم مشهدی می شود.

خدای مهربون ممنون از این همه محبتی که به من و دخترم داری. خیلی دلم هوای زیارت امام رضا رو کرده بود بدون هیچ مقدمه و برنامه ریزی برامون کات دعوت فرستادی تا با دیانا و مامانی اعظمش بریم به پابوسش حیف که بابات نتونست بیاد ، به خدا بگو ایندفعه برای سه تاتیمون کارت دعوت بفرسته دخترم. از دست این خاله های شیطون که موهای شمارو اینجوری جنقولکی 40 گیس کردن!! دستشون درد نکنه!! دست شما هم درد نکنه که چمدونو داری میبری که بریم به فرودگاه برای سفر به مشهد. اینم چند تا عکس از روزهایی که با شما تو مشهد سپری شد  خانم خانما... کفشاتو پوشیده بودی و میگفتی بریم دد.دد. وقتی میگم میخوام عکس بگیرم زود به دوربین نگاه میکنی و ق...
25 مهر 1392

دخترم با همه وجود دوستت دارم عزیز مامان...

سلام من دوباره اومدم اما خیلی دیر آخه واقعا" سرم شلوغه !!! دختر گلم مامان خیلی دوست داره و همه وقتشو تو خونه و بیرون داره واسه شما صرف میکنه وقتی که شما می خوابی بازم باید کارهارو واسه زندگی راحت شما واسه فردا مهیا کنه میدونی عزیزم وقتی که بیداری همش کنار هم نشستیم و بازی میکنیم من خیلی از داشتن شما خوشحالم از خدا روزی هزار بار تشکر میکنم امیدوارم لایق داشتن همچون تویی باشم . الان ساعت 1:30 نصفه شبه بابا هم سرکاره امشب شیفت بوده و من تازه فرصت پیدا کردم که همزمان با به روز کردن وبلاگ شما شام هم بخورم... امیدوارم منو ببخشی که انقدر دیر به دیر میام وبلاگتو مرتب میکنم!!! دوست دارم عزیزم خوابهای خوب ببینی نازنین... اینجا خاله ف...
25 مهر 1392

دیانا جون و آرمان دوست داشتنی در یک روز شهریوری

امروز روز دختره و ما دوست داریم این روز خوبو با دوستای خوبمون بریم گردش... رفتیم پیش خاله زهرا که همون مامان آرمان خانه ، دیانا و آرمان کلی بازی بازی کردن و کلی عکس گرفتن خیلی خسته بودن اما از صبح که بیدار شدن تا ساعت 11 نخوابیدن !!! ولی خداروشکر خیلی بهشون خوش گذشت. آفرین به این بچه های خوب که با هم خوراکیاشونو تقسیم میکنن... اینجا هم شما فرمونو دستت گرفته بودی و ول نمی کردی .... این عکسم خیلی بامزه شده حسابی ژست گرفتید!!! ...
25 مهر 1392

دیانا خانم چهارده ماهش تموم شد!!!

این خوشگل مامان هر چی بزرگتر میشه شیطون تر میشه !!! دو روزم هست که دیگه خودش میشینه تو روروئک و رو تاپش !!! اجازه ام نمیده که کمکش کنیم ، می خواد بگه من خیلی حرفه ای ام !!! جان مامان ، دوست دارم . پدرت هم خیلی دوست داره .   ...
25 مهر 1392

بهترین دوست مامان و آرمانی دوست داشتنی

دیشب بهترین دوست مامانم اومد خونمون از یه راه دور خیلی خوشحال بودم آخه یه پسر داشتن که همسن من بود کلی ذوق کردم تازه من که تنهایی راه نمیرم ، تعجبی بود ،دور اتاق می چرخیدم و هنرنمایی می کردم میخواستم به آرمان کوچولو بگم منم بلدم راه برم اما شب وقتی آرمان رفت بازم دست مامان و بابارو واسه راه رفتن گرفتم ، بین خودمون بمونه : من که بلدم راه برم اما اینجوری نمیذارم مامان و بابام منو تنها بذارن مجبورن همش دستمو بگیرن تاتی کنم ...!!! وروجکی تو دختر.... مواظب باش آرمانو نندازی مامانی... آخرشم اینجا هر دوتاتون افتادین و صدای گریتون رفت هوا.... ...
25 مهر 1392